صبح اول وقت بود . محمد هم مثل سایر كارگرها تازه كارش را شروع كرده بود . ناگهان در كارگاه باز شد و پیكر و پسرش داود وارد كارگاه شدند . پیكر طبق عادت همیشگی اش چند لحظه جلو پله های ورودی ایستاد و نگاهی به چرخكارها انداخت . بعد راه افتاد طرف محمد . اما محمد دل خوشی از پیكر نداشت . چند هفته ای بود كه دنبال بهانه ای می گشت تا از كارگاه پیكر برود . برای همین خود را مشغول نشان داد و حتی سرش را هم بالا نكرد تا پیكر را ببیند .
پیكر و داود كنار چرخ محمد ایستادند . پیكر چند ژورنال خارجی كه دستش بود ، روی میز چرخ گذاشت . یكی از آنها را ورق زد و گفت : اینها پر از جدیدترین مدلهای روز دنیاست . نگاهی به آنها بینداز ، یكی شان را انتخاب كن . بعد هم رنگ و نوع پارچه اش را بگو تا برویم بخریم .
محمد بدون این كه سرش را بلند كند ، یكی از ژورنالها را برداشت و ورق زد و زود كنار گذاشت . داود دست پدرش را گرفت و كشید . هر دو از كارگاه بیرون رفتند وقتی به طبقه بالا یعنی دفتر كارشان رسیدند ، داود رو به پدرش گفت : این پسره چرا اینطوری شده ؟ دیدی چه قیافه ای برای خودش درست كرده ! ریش گذاشته و …
پیكر كه این رفتارها را به حساب اخلاق محمد گذاشته بود ، گفت : اینها كارگرند ،حتماً فرصت نكرده اصلاح كند .
داود ، از كشو میز كتابی را بیرون آورد و روی میز گذاشت و گفت : این را چی ؟ این كتاب را دیده ای ؟ ظهرها كه كارگرها می خوابند ، محمد یا به مسجد می رود یا از این كتابها می خواند . این را از توی كمدش برداشتم .
پیكر كتاب را برداشت و پشت و رویش را نگاه كرد . چیزی از آن نفهمید ؛ كارنامه سیاه استعمار . پسرش گفت : از كتابهای ممنوعه است . خرابكارها تبلیغش را می كنند .
پیكر با تعجب گفت : خرابكارها ! یعنی محمد خرابكار شده ! ؟
داود گفت : به هر حال مواظبش باش . ممكن است كار دستت بدهد !
پیكر یك صندلی كنار میز خودش گذاشت و علی روی آن نشست .
ـ علی جان ، چند روزی است می خواهم از داداشت گله كنم . فرصت نشد . گفتم قبل از آن كه دیر شود ، فكری بكنی و جلویش را بگیری !
علی با تعجب به پیكر نگاه كرد . نمی دانست از چه حرف می زند . تا همین دیروز ، محمد بهترین كارگر پیكر بود و حالا دارد از او گله می كند . پیكر ادامه داد : نمی دانم تازگیها متوجه رفتارش شده ای یا نه ؟
علی نمی دانست چه بگوید . اخلاق محمد عوض شده بود ،ولی به نظر او تازه محمد درست شده بود . خوب كار می كرد ، سرش به كارش بود و شب به موقع می آمد خانه . پیكر گفت : اینجا كارگاهی است كه بهترین شركتها ، كارشان را به ما سفارش می دهند. دلم می خواهد كارگرهایم تمیز و مرتب باشند . به علاوه مملكت هم شلوغ است . محمدتان هم كه بچه ساده ای است . می ترسم گیر آدمهای ناجور بیفتد . باید مواظبش باشی !
علی نگران شد . پیكر كه فرصت را مناسب دید ، كتاب را برداشت و به علی نشان داد و گفت : محمدتان از این كتابها می خواند . می دانی اگر این كتاب را ازش بگیرند ، سر و كارش با ساواك می افتد و خدا می داند چند سال زندان !
علی خواست حرفی بزند و از محمد دفاع كند . اما پیكر گفت : ببین علی آقا ! الان تو كارگاه من ، خودت و دو تا از برادرهایت مشغولید . وقتی آمدید اینجا وضعتان خوب نبود . البته محمد برای من خیلی خدمت كرد ، هم در كار و هم در آن قضیه عبدالله قزاق . فراموش نمی كنم . او جان مرا نجات داد ولی حالا هم نمی خواهم كارگاهم را به هم بریزد و كارگرهایم را از راه به در كند و خدای نكرده … محمد برادر توست .و تو بزرگتر اویی . به جای پدرش هستی . می خواهم باهاش حرف بزنی . بعد از ظهر كه تعطیل كرد ، تو هم برو دنبالش . یواشكی برو ببین كجا می رود ، باچه كسانی سر و كار د ارد . توی دردسر بیفتد ، تو باید غصه بخوری .
علی گفت : كارم چی می شود ،اوستا ؟
ـ من جزو ساعت كارت حساب می كنم . اضافه كار هم می دهم . اگر توانستی بفهمی كجا می رود ،انعام خوبی هم پیش من داری !
علی كه فكر می كرد برادرش در خطر افتاده ، گفت : ولی اوس پیكر ، محمد موتور دارد ، می رود توی كوچه پس كوچه . من چطوری بروم دنبالش ؟
پیكر گفت : یكی دو ساعت موتور اوس محمود را می گیری . می گویم آن را به تو بدهد .
نزدیك غروب ، محمد بلند شد . لباسش را عوض كرد و ازكارگاه بیرون رفت ؛ علی هم پشت سرش . وقتی علی به خیابان رسید ،محمد تازه حركت كرده بود . تند موتور اوس محمود را روشن كرد و افتاد دنبال محمد . خیابان شلوغ بود و محمد مجبور بود از لابه لای ماشینها بگذرد . علی هم همین كار را می كرد .
محمد به چهار راه رسید و خواست بپیچد سمت راست كه یكدفعه نگاهش به علی افتاد . اول تعجب كرد ، اما زود متوجه موضوع شد . رفت داخل یك كوچه فرعی و زیر چشمی مواظب علی بود . در یك لحظه به یك دو راهی رسید ، رفت داخل كوچه باریكتر . كوچه باریك ولی كوتاه بود و برمی گشت به همان خیابان اصلی . وقتی علی به دو راهی رسید ، محمد را ندید . نمی دانست از كدام یكی برود . از هر كدام كه می رفت ، ممكن نبود محمد از دیگری رفته باشد . در دل گفت : به همین زودی گمش كردم .
ایستاد و سرگشته به دو كوچه باریك نگاه كرد . در همین فكرها بود كه یك لحظه حس كرد ، دستی روی شانه اش گذاشته شد . نگاه كرد ، محمد بود .
ـ دنبال كسی می گردی ؟
در یك لحظه علی ترسید و رنگش پرید . محمد خندید . علی نمی دانست چه بگوید .و انگار كار بدی كرده ومحمد مچش را گرفته بود .
محمد به علی گفت : اینطوری كسی را تعقیب می كنند ؟!
علی ساكت بود . محمد گفت : بیا دنبالم !
ـ كجا ؟
ـ بیا ، می فهمی !
محمد راه افتاد و علی هم دنبالش . جلو مسجد ایستادند . حمید از مسجد بیرون آمد و با دیدن محمد سلام كرد و با او دست داد . اما معلوم بود كه از دیدن علی تعجب كرده . محمد كه تعجب حمید را دید ، گفت : داداشم علی است . با ما بیاید كه اشكالی ایجاد نمی كند ؟
حمید با كمی تردید گفت : حالا كه آمده اند ! فكر نمی كنم اشكالی داشته باشد . فقط راه دور است . می ترسم نتواند دنبالمان بیاید .
محمد گفت : تو با این موتور برو ، من با علی آقا می آیم .
موتور گازیش را به حمید داد .
آفتاب غروب كرده بود و كوچه های پایین شهر تاریك بود ولی آنها هنوز به مقصد نرسیده بودند . وقتی به جاده خاكی رسیدند و كمی جلو رفتند ، علی ترس برش داشت . محمد متوجه شد و سر در گوش او انداخت و گفت : ترسیدی داداش ؟
علی حرفی نزد . محمد گفت : اگر می خواستی تنها دنبالم بیایی ، چه می كردی ؟
كور سوی چند چراغ از دوردست پیدا شد و چند دقیقه بعد به آبادی كوچكی رسیدند ؛ روستایی حوالی ورامین .
علی به جوانهایی كه دور تا دور اتاق نشسته بودند و به حرفهای روحانی جوانی گوش می دادند ، نگاه كرد و حیرت زده ماند . مخصوصاً از برخورد گرم و دوستانه ای كه آنها نسبت به هم داشتند .
در پایان جلسه ، علی شیفته و مجذوب شده بود . در تمام طول راه برگشت ، علی سر در گوش محمد داشت و حرف می زد .
ـ از كجا پیدا كردی این جوانها را ؟ چقدر گرم و با محبت بودند !
روز بعد ،پیكر فرستاد دنبال علی . علی بلند شد و با اكراه از پله ها بالا رفت . شب قبل خیلی در این باره فكر كرده بود : جوابی كه بتواند پیكر را دست به سر كند . پیكر با لبخند علی را كنار خود نشاند و با او گرم گرفت . رفتارش با همیشه فرق داشت : چی شد ، بگو چه كار كردی ؟ كجاها رفتی و چه دیدی ؟!
ـ نتوانستم دنبالش بروم . گمش كردم . یك جا تصادف شده بود . تا آمدم از لا به لای ماشینها رد شوم ، گمش كردم .
پیكر در چهره علی دقیق شد . چند لحظه خیره به علی نگاه كرد . خیلی خوب می فهمید كه این علی ، علی دیروزی نیست . در دل گفت : این محمد چه می كند با این بچه ها . همه را عوض كرده ! هوشنگ ، مهدی ،علی ، حتی اوس محمود .
پیكر نفس بلندی كشید و گفت : چرا كارگرها رادیو را روشن نمی كنند ؟
علی گفت : خب ، گاهی حوصله ندارند .
پیكر گفت : ولی چند روز است اصلاً صدای رادیو را نمی شنوم . این هم حتماً زیر سر محمد است . این یك الف بچه روی همه شما تسلط دارد . همه را زیر سلطه خودش گرفته . آن كاغذ چی هست بالای سر هوشنگ !هوشنگ را كه می شناسی ، تا چند وقت پیش عكس هنرپیشه ها بالای سرش بود اما حالا …
پیكر دید بحث بی فایده است . این علی ، جوان ترسوی دیروز نیست . فكر كرد با خود محمد حرف بزند . رو به علی گفت : برو به محمد بگو بیاید ، كارش دارم .
محمد آمد و جلو میز پیكر ایستاد . پیكر آرام گفت : ببین پسر جان !می دانم كه تو حق بزرگی به گردن من داری ! اما من هم برای تو بد نبودم ، بد نكردم !
محمد گفت : مگرچی شده ؟
پیكر گفت :دست از سر این بچه ها بردار . اینجا كارگاه است . كاگر باید شاد باشد . بگوید ، بخندد ، ترانه گوش كند . چی زیر گوششان خوانده ای كه دیگر رادیو گوش نمی كنند ، ترانه گوش نمی كنند .
محمد گفت : خب ، دلشان نمی خواهد !
پیكر گفت : فكر می كنی من خرم ! آن كاغذ چی هست بالای سر هوشنگ .
ـ خب یك آیه از قرآن است .
ـ مگر اینجا مسجد است ؟
ـ نه ولی اینها مسلمانند ، باید هم به یاد قرآن باشند . آن عكسهای مبتذل خوب بود ؟ چرا آن موقع اعتراض نمی كردی . مگر اینجا سینماست ! عكس مبتذل اشكال ندارد ، آیه قرآن اشكال دارد !
پیكر به صندلی اش تكیه داد . جوابی نداشت .محمد راه افتاد رفت پایین پیش سایر كارگرها ، با آمدن او بچه ها زیر لب صلوات فرستادند .